برای یک زندگی بهتر ریسک کنید و رویاهایتان را واقعی کنید
همین طور که سال جدیدی سرگردان از راه می رسد، بی اختیار به آنچه در سال گذشته طی کردهام فکر میکردم. گمان میکنم همه این طور باشیم، حداقل برای چند لحظه یک خواب و خیال کوتاه در ذهنمان به تصویر کشیده شود از اینکه چه کاری را می توانستیم متفاوت انجام دهیم. سال جدید همیشه با خود تصمیمات جدید می آورد: بعضی ها می خواهند وزن کم کنند، عده ای دیگر می خواهند بیشتر پول درآورند، سالم تر غذا بخورند، فضانورد شوند، به یک کلاس آشپزی در ایتالیا بروند، یک کشتی گیر حرفه ای بشوند و …. می دانم دارم زیاده گویی می کنم پس تمامش می کنم.
با الی گشت همراه باشید تا پای صحبت های یک گردشگر حرفه ای بنشینیم و ببیینم چگونه با رویاهایش زندگی می کند.
من از آن دسته آدم ها نیستم که به خاطر اشتباهات گذشته ام افسوس بخورم. همیشه در حال اشتباه کردن هستم، اما حس می کنم که آن اشتباهات و ضعف ها را بهتر است فراموش کنم. البته که من هم دوست دارم چیزهایی را در مورد خودم و زندگی ام تغییر دهم. من و همسرم اخیرا در مورد برخی جزئیات زندگی مان، اینکه خوشبخت هستیم یا نه و آیا جایی هستیم که خودمان می خواهیم، صحبت کردیم. او سوال من را بدون اینکه حتی بپرسم جواب داد. او گفت که خیلی خوشحال است که دارد در زندگی اش ریسک می کند و دیگر ناراحت داشتن شغل یکنواخت نیست.
او با اطمینان گفت: “پنج سال پیش ، نمی توانستم بگویم که برای تبدیل رویاهایم به سوی واقعیت قدم برداشته ام. درست آن چیزی نیست که مجسم کرده بودم، اما من از اوضاع خودم و این طور که همه چیز پیش می رود راضی ام.” تصمیم سال نوی من این است که بیشتر از فرصت هایم استفاده کنم و نگذارم که نگرانی هایم مرا از پا بیاندازند. بله، یکی از بزرگ ترین ترس های من ترس از ارتفاع است. از آن ها متنفرم!! عجیب است چون من چتربازی می کردم، بالگرد می راندم و اغلب با هواپیما سفر می کردم. اما ارتفاعات کوچک من را گیر می اندازند – مثل نرده های بلند راه پله ها یا صخره ای در یک گوشه از کوه.
این ترس بارها مانع من برای کاری شده است. من سرگیجه می گیرم، راحت و آسان، اما یاد گرفته ام که تنفس کنم و از پس آن بربیایم. یک بار آن قدر حالم بد شد که نتوانستم مسیر پل عابری را در تائوس نیو مکزیکو کامل طی کنم، مجبور شدم به نرده های کناره تکیه دهم و تمام تمرکزم را به خط زرد وسط مسیر جلب کنم.
در خصوص دومین تصمیمم باید بگویم : گاهی من احساس می کنم به اندازه کافی تلاش نکرده ام تا از محدودیت ها عبور کنم و زود تسلیم شده ام. مثل آن مدرک غواصی، هیچ وقت آن را تمام نکردم یا گیتار که حالا ساکت در کمدم مانده است و بخش بعدی اینکه من دریازده می شوم. من واقعا دلم می خواهد که بر این حس بد غلبه کنم ، اما به تنها چیزی که می توانم فکر کنم این است که به حالت تهوع و بالا آوردن عادت کنم.
حدس می زنم تصمیمم این باشد که سفر کنم و بیشتر کودکی کنم و از زندگی به هیجان بیایم. می خواهم بیشتر در همه آنچه این زندگی عرض میکند جستجو کرده و اکتشاف کنم، موفقیت به دست آورم و شکست بخورم، اما در تمام حالات سعی کنم از هر کدام و هر روز بیشتر و بیشتر استفاده کنم.
بین ما افراد عاجز و مستاصل و یا کسانی که احساس می کنند می توانستند بیشتر از این زندگی استفاده کنند بیشتر از انگشتان یک دست است. شاید گاهی روی چیزی تمرکز می کنید (The Secret Life of Walter Mitty) و حیرت زده میشوید که شاید می توانست جور دیگری باشد.
گاهی فکر میکنم که می توانستم بیشتر شبیه کریستی باشم و خطر کنم تا به آنچه نیاز دارم برسم. اما از سوی دیگر این طور هم فکر نمی کنم که همیشه باید سری پرشور داشت و روحیه ماجراجو و اولین کاری هم که برای تحقق پرشوری از خود نشان داد دست کشیدن از حرف و پیشه ام باشد. فقط دلم می خواهد به وسط پل برسم، تمرکز کنم و بروم!! رسیدن به این قله که من مد نظرم است، برایم کمی زیادی سخت و پرفراز و نشیب است. می خواهم به همه چیزهایی که ذهنم نه می گوید بله بگویم . فکر می کنم راز زیستن در رویاهایتان همین است.